تبليغاتX
راهي بزن كه آهي...
با من برقص
عاشقانه:با تو که هستم بلندتر می نمایم...با تو که هستم سرم را بالاتر می گیرم...به ابر به خورشید...به درخت و به خدا سلام می کنم...و جاده ها را دست در دست تو کوتاه می کنم...

من بارها با تو راه را میانبر زده ام...همسفر همیشه!

اینروزها روزهای نرگس است و باران...دف زدن درختان....باد و برگباران... پس با من برقص!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی پا برقص

سنتور می زنم که به شورت بياورم

شايد كمي به وجد و سرورت بياورم

حرفی بزن که سرب سکوتت سبک شود

چیزی بخواه تا به حضورت بیاورم

معجونی از ترانه و  نسکافه و نماز 

مرهم برای زخم صبورت بياورم

تلخند می زنی و مرا کوک می کنی

لبخندهای زنده به صورت بیاورم 

گرگور کوچکم ته دریا نشسته تا       

ماهي براي تنگ بلورت بياورم

در جاده های برفی شب چرخ می زنم  

كالسكه اي براي عبورت بياورم

با من برقص تا كه به شورم بياوري

با من برقص تا که به شورت بیاورم 

     

 بی پا برقص! جاده پر از رد پای توست!

پی نوشت:

دیشب حجم بوی نرگس جلوی آینه چند برابر شده بود.

گرگور ابزار ماهیگیری است که درش را می بندند و در آب می اندازند یا به زبان دیگر دلش را می زند به دریا به امید ماهی!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:3  توسط تبسم | 
گنجشک لالا...سنجاب لالا...آمد دوباره مهتاب لالا

یک قصه مرا به جنگل خواب برد     

تا برکه و لالایی و سنجاب برد

بیش از همه وقت خواب لازم دارم      

بگذار تمام شهر را آب برد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 از داغی روزها شبم می سوزد

یک دفتر شعر در تبم می سوزد

از شعله آتشی که در من افتاد

با گفتن یک غزل لبم می سوزد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:54  توسط تبسم | 
معلمانه

از حال و هوای اول مهر بگو

از خاطره های اول مهر بگو

حالا که تمام شد تب تابستان

یک شعر برای اول مهر بگو

با اینکه تصمیم گرفته بودم چهارشنبه را نروم مدرسه و بیشتر استراحت کنم ولی زنگ زدند و گفتند امروز روز کارت است با زبون خوش بیا مدرسه! خوشبختانه رانندگان محترم سرویس بچه ها شب زنگ زدند و برنامه بردن بچه ها رو با ما هماهنگ کردن و مشکلی از بابت بردن بچه ها نداشتم فقط وقتی اولین راننده زنگ زد و گوشی رو گذاشتیم نفهمیدیم راننده سرویس بهار بود یا نگار که دوباره زنگ زدیم به همراهش و هماهنگ کردیم!

امروز بدون ترافیک رسیدم مدرسه ولی مسیر مخالف ترافیک عجیب سنگین بود...جلوی دبستان همسایه غلغله بود مادرهای شاد... مادرهای نگران... مادرهای دستپاچه... مادرهای خونسرد...مادرهای بچه به بغل.. که یک پاره تنشان را توی مدرسه می گذاشتند. اما ورودی دبیرستان خلوت بود! خانوم مدیر شیک و خوش ذوق ما که خدا برای آموزش و پرورش نه تنها ایران بلکه جهان حفظش کند برای جشن اول مهر صندلی کرایه کرده بود تا دانش آموزان زبان بسته روی زمین ننشینند و رو پوشهای نو نوارشان خاکی نشود(توجه کنید اسم کوچه مدرسه هم نونوارست و بروایتی نونواز!)دستش درد نکند بقول نگار کلی حال کردم!

با این اوصاف حیاط پر از صندلی بود و جای پارک برای اطلسی زبان بسته من نبود...آخرش رفتم جلو حموم پارکش کردم همیشه بالاخره جلوی حموم چارفصل جای پارک پیدا می کنم.

بعد از جشن دو زنگ کلاس رفتیم..خوشبختانه سوم ریاضی امسال سه تا کلاس شده بود و از جمعیت ۴۰ نفره پارسال خبری نبود! (از بچه های ۳۰۳ خواستم یک دقیقه در باره خودشان حرف بزنند بعضی ها بیشتر از یک دقیقه حرف زدند بعضی ها هم فقط به گفتن اسم و فامیل بسنده کردند) اما اولها همچنان بالای ۴۰ نفر... خدا به داد من برسد که هر هفته قرار است امتحان هم بگیرم! در را باز کردم رفتم تو کلاس ۱۰۱... برنامه نداشتند...پرسیدن معلم چی هستین؟  پرسیدم چی فکر می کنید؟ همه درسارو گفتن الا ریاضی! خدایی ریاضی اینقد وحشتناکه؟...و به من نمی یاد!...اول زنگ با تردید منو نگاه می کردن ولی آخر زنگ برای هم دست تکان دادیم و از هم جدا شدیم تا دیداری دیگر!...

همیشه فکر می کنم ما توی آموزش و پرورش با بچه ها چکار می کنیم که شوق و ذوق درس خواندن اول سال جایش را به تنفر از درس و کتاب آخر سال می دهد؟

با اینکه شمارش معکوس رو شروع کرده بودم اما امسال یه کمی غافلگیر شدم...جدی جدی اول مهر شد؟...انگار هنوز هم  آماده نیستم...انگار هنوز هم دوست دارم تا دیر وقت بخوابم توی رختخواب و کتاب بخونم...این دو هفته خیلی خوب بود...هرگز طعم اون نیمرویی که تو رختخواب خوردم رو فراموش نمی کنم...دستت درد نکنه...بهترین همسفر همیشه! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:54  توسط تبسم | 
گردو...شکستم...
یک کهنه چراغ زرد و کم سو دارد

چندیست بساط بر لب جو دارد

شاید دو سه فالی بفروشد هر شب

مردی که فقط دو شیشه گردو دارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم فکر می کنم چه لذتی دارد وقتی استارت بزنی و ماشینت روشن بشود...این لذت را کسی می فهمد که مجبور شود  راهی را که همیشه با ماشین می رفته پیاده طی کند یا مدتها منتظر ماشین بماند...یا یک سوم کمان یک دایره را از آنطرفش طی کند و برای رسیدن به یک راه نزدیک با ماشینهای خطی دور شمسی قمری بزند...الهی شکر...اطلسی!

اما صرف نظر از تمام سختی هایش هفته پیش ... فرصتی بود تا دست دخترکم را که روزهای پیش همیشه روی صندلی عقب ماشین می نشست در دست بفشارم و پابپای هم عرض خیابان را طی کنیم و حرف بزنیم هر چند در خیابانهای شلوغ و آلوده...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینروزها ضاد... ف... می شود...لطفا اعتراض نکنید...

سر فرصت ماجراهای چین را ادامه خواهم داد...فعلا نمی توانم...بیهوشی چیز بدی نیست اگر نخواهی به هوش بیایی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 15:37  توسط تبسم | 
قسمت پنجم: کتابخانه ملی چین و مسجدی در پکن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نو عاشقانه

طلوع می کنی هر روز از پشت کوه هایی که حجابت می شوند  و از تمام روزمرگی ها مبرایی...از کهنگی بدوری و هر روز نوتر از همیشه در من حلول می کنی...هر روز زیباتر از روز پیش در من نشسته ای و با این همه تجدید دیدار تکراری نمی شوی هر بار که می نویسی سوژه های خلاقانه ات انگشت به دهانم می کند...هر بار که سخن می گویی تشنه ترم برای شنیدنت ...برای نوشیدنت...عینی نیستی اما در همه جا عینیت پیدا می کنی...با صد هزار جلوه برون می آیی تا با صد هزار دیده تماشایت کنم...با تمام رنگین کمانی ات یکرنگی و صفا می پراکنی...تو یک سوغات الهی هستی و بهانه زاده شدن و زادنم!...

دیگر فهمیده ام که: تو هرگز کهنه و تکراری نمی شوی...روزمرگی و تکرار در تو بدل توست که گاه با تو اشتباه گرفته بودمش!...اما تو بازیگر بدل نمی خواهی...خودت می پری...می سوزی... قربانی می شوی...سیاه و کبود می شود...خطر می کنی...به زمین می زنندت اما بر می خیزی زنده و حی...می کشندت ولی تو هرگز نمی میری!... 

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کتابخانه ملی چین:

در شب میلاد امام علی (ع) جشنی در سفارت ایران در پکن برقرار بود که ما هم از طرف مدیر مدرسه ایرانی ها به این جشن دعوت شدیم...مدرسه ایرانی ها در همان ساختمان سفارت بود که در پایان مراسم از آن دیدن کردیم...انصافا بچه های مدرسه های معمولی و دولتی ایران نسبت به مدارس خارج از کشور وضعیت بسیار بهتری دارند...برنامه بازدید از چند دانشگاه در پکن را داشتیم که متاسفانه به دلیل شیوع آنفلونزای خوکی..یا تعطیل بودند یا از پذیرفتن مهمان معذور...اما در همانجا قرار بازدید از کتابخانه ملی چین را گذاشتیم و قرار شد یکی از کارمندان چینی در سفارت ایران هماهنگی لازم را به عمل آورد...

دو روز بعد آقای جیان بائو یان کارمند چینی در سفارت ایران به هتل آمد تا ما را به کتابخانه ملی چین ببرد...آقای جیان بائو یان مردی بسیار خوش برخورد و مهربان بود...من و بهار با دیدن ایشان به انگلیسی حال و احوال کردیم و از ملاقات با ایشان و زحمت او برای هماهنگی بازدید کتابخانه تشکر کردیم. اما ایشان جواب ما را به فارسی داد آن هم نه فارسی دست و پا شکسته! او فارسی را بسیار سلیس و روان صحبت می کرد...به ایشان گفتم شما خیلی خوب فارسی صحبت می کنید!...و او گفت من سه سال در ایران زندگی کرده ام و در سفارت چین در ایران کار می کردم...زبان فارسی زبان بسیار شیرینی است و من خیلی این زبان را دوست دارم...ضمنا مرا یونس صدا کنید...آنروز فرصت خوبی بود تا من سوالات زیادی در باره چینی ها ...دین خط و زبان آنها  از او بپرسم...قبلا گفته بودم داشتن یک همراه چینی که به زبان انگلیسی مسلط باشد در چین نعمت بزرگی است اما بهتر از آن داشتن یک همراه چینی است که فارسی را بخوبی صحبت کند.

ساختمان جدید کتابخانه ملی چین را در عکس می بینید.

کتابخانه از دو ساختمان قدیم و جدید تشکیل شده بود که این ساختمان کتابخانه جدید است و کتابهای زبانهای خارجی و تاریخی در کتابخانه قدیمی که ساختمانی جنب همین ساختمان است نگهداری می شود. ساختمان جدید با همکاری مهندسین آلمانی و چینی ساخته شده است.

 

جلوی در ورودی دوربینی بود که دمای بدن را اندازه می گرفت و چنانچه فردی مشکوک به تب و آنفلونزای خوکی بود از ورود او ممانعت به عمل می آمد.در سالن وردی کتابخانه ماکت کتاب بسیار بزرگی دیده می شد که مرا به یاد مسابقات قرآن دوران دبیرستان و طراحی صحنه های مسابقه می انداخت.

در همان ابتدا آقای جیان بائو یان یا همان آقای یونس توضیحاتی در باره ساختمان کتابخانه و استفاده از کامپیوترهای کتابخانه داد.بیشتر مجلات و روزنامه ها الکترونیکی بودند و مشخصات آنها در کامپیوترها بودو سپس خانمی که مسئول روابط بین الملل بود (و من اسمش را یاد نگرفتم) تا پایان بازدید با ما همراه بود و به انگلیسی توضیح می داد که باز هم آقای یونس طاقت نمی آورد و به فارسی ترجمه می کرد...گویی مدتها بود که اینقدر فارسی صحبت نکرده بود. 

آقاي جيان بائو يان به فارسي توضيح مي دهد

مونیتورهای بزرگی در سالن ورودی کتابخانه وجود داشت که مراجعه کنندگان می توانستند روزنامه های صبح چین را مرور کنند و تیتر مطالب مهم را مطالعه کنند...این مونیتورها لمسی بودند من قبلا شبیه این مونیتورها را  در موزه حیات وحش پارک پردیسان دیده بودم (البته وقتی بچه ها را به آنجا می برم معمولا خواهش می کنم تا آن را روشن کنند یک بار هم برای روشن کردن برف شادی که روی سر خرس قطبی موزه می ریزد با نگهبان موزه دعوامون شد و نگهبان گفت روشن کردن دکمه برف مخصوص مهمانهای خارجی است!) 

در سالن ورودی یک مونیتور بسیار بزرگ هم وجود داشت که در این مونیتور نقشه کتابخانه دیده می شد ولی این مونیتور لمسی نبود و بر اساس حرکت فرد از نقطه خاصی کار می کرد...برای رفتن به بالا و پایین نقشه چند قدم به عقب و جلو حرکت می کردیم و برای دیدن طرفین چند قدم به سمت چپ و راست حرکت می کردیم...من شبیه این مونیتور را قبلا جایی ندیده بودم!

کتابخانه جدید از دو بخش بالایی و پایینی تشکیل شده بود ۵ طبقه در پایین و ۳طبقه در بالا... و در هر طبقه سالنهایی برای مطالعه وجود داشت.برای افراد براحتی کارت صادر می شود و افراد می توانند با نشان دادن کارت از کتابخانه استفاده کنند در تمام کتابخانه می توان بطور وایرلس به اینترنت وصل شدالبته با داشتن پسورد و یوزر نیم که افراد تازه وارد و غیر عضو می توانستند نیم ساعت از این امکان استفاده کنند. 

تمام اطلاعات کتابهای کتابخانه و مجلات به صورت الکترونیکی در اختیار مراجعه کنندگان قرار داشت.

یک سالن انتظار هم برای کسانی که منتظر دوستشان بودند یا می خواستند در باره موضوعی بحث کنند در نظر گرفته شده بود که بر سالن مطالعه اشراف داشت.

مسجد هزار ساله؟

بعد از بازدید از کتابخانه آقای یونس ما را به دیدن مسجد هزار ساله پکن دعوت کرد تعداد ما ۱۲ نفر بود که مجبور شدیم با سه تاکسی به مسجد برویم آقای یونس به چینی با راننده تاکسی ما صحبت کرد و به او آدرس داد تا ما را به مسجد ببرد...من و بهار و محمدرضا پسر ۱۲ساله دوستم و یکی دیگر از دوستانم با یک تاکسی به طرف مسجد براه افتادیم (خوشبختانه نگار با خاله هلن و مریم ـ  دوست من ـ مونده بودن هتل تا با عروسکهایی که دیروز خریده بودند بازی کنند و احتمالا با آیریس پیشخدمت با نمک رستوران هتل که بهشون وقت داده بود تنیس بازی کنند و هتلگردی کنند). قرارمان این بود که حداقل یک نفر در هر تاکسی موبایل داشته باشد...پس از مدتی راننده تاکسی ما را جلوی یک مسجد پیاده کرد...اولین سوالی که با دیدن ساختمان مسجد از خودمان کردیم این بود که کجای این مسجد هزار ساله است؟ نیم ساعتی زیر سایه درختان خیابان منتظر دوستان شدیم و به تماشای مناظر اطراف مشغول شدیم درست روبروی مسجد آنسوی خیابان یک سوپر مارکت مخصوص مسلمانان بود که همه با کیسه های گوشت از آن بیرون می آمدند پیرزن و پیرمردی از آن مغازه بیرون آمدند و به سمت ما آمدند و سوار بر اتومبیلی شدند که در کنار ما پارک کرده بود پیرزن با دیدن  ما لبخند زد و در حالیکه روی صندلی جلوی اتومبیل نشسته بود دقایقی به ما خیره شد  احساس می کردم خیلی دلش می خواهد با ما حرف بزند اما نمی تواند. در کوچه کنار مسجد  فروشگاهی بود که روی آن نوشته بود زمزم تا آنروز من فقط جلوی مرکز خرید سیلک مارکت و اتوبانها تابلوی انگلیسی خوانده بودم چه برسد عربی یا فارسی ...در پکن همه تابلوها به چینی نوشته شده بود و به هیچ طریق نمی شد به دوستان آدرس داد...بعد از گذشت نیم ساعت و تماسهای نافرجام با تلفن همراه دوستانم مطمئن شدم که تاکسی اشتباها ما را به مسجد دیگری برده است...به بچه ها گفتم حالا که تا اینجا آمده ایم بهتر است برویم و این مسجد را ببینیم...زنهایی که وارد مسجد می شدند یک کلاه سفید به سر می گذاشتند و  بعضی از آنها وقتی بیرون می آمدند آن کلاه را از سرشان بر می داشتندو اکثرا اهل تسنن بودند...در ورودی مسجد بیشتر به در مدرسه های ایرانی شباهت داشت. وارد مسجد شدیم تابلویی در حیاط ورودی نصب شده بود که نشان می داد این مسجد در سال ۱۹۹۲ تعمیر شده است و در حیاط آنسوی مسجد هم کارگرانی مشغول کار بودند مسجد و شبستان خانمها بکلی جدا بود...وارد صحن مسجد شدیم بیشترین رنگی که در معماری مسجد بکار رفته بود رنگ قرمز بود. بنای مسجد شباهت زیادی به بناهای شهر ممنوعه داشت.

در بناي مسجد بيشتر رنگ قرمز بكار رفته بود

در گوشه ای از حیاط مسجد تابلویی دیده می شد که روی آن به عربی نوشته بود: حمام للنساء و پیرزنی روی صندلی در کنار آن نشسته بود...که یکی از همان کلاه های سفید بسر داشت.

با ایما و اشاره به پیرزن سلام کردم...بچه ها سراغ دستشویی و توالت را گرفتند. محمد رضا دوید توی یکی از دستشویی ها...و بعد از چند دقیقه با رنگ و روی باز از دستشویی پرید بیرون و زد زیر آواز: شیلنگه شیلنگه شیلنگه چش قشنگه!

تا آنروز در هیچ دستشویی در پکن حتی دستشویی هتل!  شلنگ ندیده بودیم و اینجا اولین جایی بود که طفلک بچه ها با خیال راحت کارشان را کرده بودند! 

پیرزن مسلمان زبان انگلیسی نمی دانست به او لبخند زدیم او هم لبخند زد. اما وقتی محمد رضا به تابلوی حمام نزدیک شد پیرزن سر او داد زد و به ما فهماند که ورود آقایان به این محدوده ممنوع می باشد! اما وقتی دوربینم را به او نشان دادم و از او خواستم با من عکس بگیرد با مهربانی در کنارم ایستاد.

در راهروهای مسجد سکوهایی برای نشستن وجود داشت که در خود دیوارها تعبیه شده بود! روی سکوها نشستیم. نسیم خنکی از سوی دیگر مسجد می وزید که در آن هوای گرم خیلی می چسبید سبزی درختان و قرمزی ساختمان با قرمز و مشکی مانتوی بهار که در راهروی مسجد ایستاده بود حس مادرانه ام را به وجد آورده بود تا این عکس را بگیرم.

سر انجام پس از دیدن  این مسجد که آخرش اسمش را هم نفهمیدیم و ندیدن مسجد هزار ساله! به هتل برگشتیم...عصر آنروز آقای جیان بائو یان با نگرانی تمام به اتاق ما زنگ زد... او ترسیده بود ما در پکن گم شده باشیم! او به جای راننده تاکسی از ما عذر خواهی کرد.

در قسمت بعدی درباره رفت و آمد در شهر پکن و سیمای شهر پکن و... خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 14:40  توسط تبسم | 
چین قسمت چهارم: میدان تیان آن من- شهر ممنوعه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیشتر از هر چیز و بی بهانه تر از همیشه برای تو می نویسم :

هر روز که از بودن با تو می گذرد... عاشقترم از روز پیش...فهمیده ام که مراتب عشق پله پله نیست...ترتیب و نظم هم ندارد...عشق سرشارست از آشفتگی ها و اتفاقات ناگهان...و من پرم از ناگهان های پر از تو...

 از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم...مانده ام این یادداشت را کجا بگذارم برایت...؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما ادامه سفر:

در صبح یک روز گرم و آفتابی به دیدن میدان تیان ان من و شهر ممنوعه رفتیم.

ورودی تیان ان من که در سال 1420 میلادی ساخته شد، در مرکز شهر پکن واقع است. تیان ان من در زمان های امپراطوری چین که حکومتش بر چین از سال 1644 تا سال 1911 میلادی بود، مکانی برای برگزاری مراسم مهم مانند مراسم تاجگذاری و ازدواج بود. در اکتبر سال 1949 نخستین بار مائو تسه دون بنیان گذار چین نو در همین میدان تاسیس جمهوری خلق چین را اعلام کرد و در پی آن مراسم بزرگ گرامیداشت تاسیس کشور شروع شد. بنابراین تیان ان من به نماد چین نو تبدیل شد.

میدان تیان ان من واقع در جنوب ورودی تیان ان من با مساحت 440 هزار متر مربع بزرگ ترین میدان شهری در جهان محسوب می شود. آیین افراشتن و پایین آوردن پرچم ملی هر روز در این محل برگزار می شود. در مرکز میدان تیان ان من بنای یاد بود قهرمانان گم نام ملی چین ساخته شده است.شما می توانید در عکس این بنای یادبود را مشاهده کنید. مردم در اینجا یاد شهدای گم نامی را که در راه تاسیس جمهوری خلق چین تلاش کردند، گرامی می دارند. روی این بنای یاد بود نقوشی است که تاریخ مقاومت مردم چین در برابر حملات خارجی و ستم های امپریالیستی در بیش از صد سال اخیر را روایت می کند.

در سال 1989 دانشجویانی در این میدان اعتصاب کردند که توسط دولت سرکوب شدند بر اساس شنیده هاو اخباری که در این باره موجود است تانک از روی ۱۹ دانشجو رد شده و آنها را به خاک و خون می کشد و این لکه ننگ همچنان بر دامن دولت کمونیست باقی مانده است. 

 در جنوب بنای یاد بود قهرمانان گم نام ملی چین و  تالار یادبود مائو قرار دارد. پیکر مومیایی شده مائو در این محل گذاشته شده است.که به دلیل شلوغی و صف طولانی از دیدن این تالار صرف نظر کردیم.

تالار بزرگ مجلس ملی نمایندگان چین واقع در غرب میدان تیان ان من، محل برگزاری نشست مجلس ملی نمایندگان چین، نهاد قانوگذاری کشور است.

تنها جایی در کشور چین که می توان عکس مائو را دید این میدان است در تصویر نمایی از میدان و عکس مائو دیده می شود. همراه با لیزا که ما با گلی که در دست داشت پیدایش می کردیم.

و موزه ملی چین در شرق میدان تیان ان من واقع است.

بوستان جین شان در شمال شهر ممنوع، بوستانِ ویژه امپراطوری بوده است. امپراطوران و ملکه ها در این جا به تفریح و گشت و گذار می پرداخته اند. از بلندترین جایگاه این بوستان می توان منظره کاملی از شهر ممنوعه را دید.

بوستان بِی هایی واقع در غرب بوستانِ جین شان نیز یک بوستان امپراطوری به قدمت 1200 سال است. در این بوستان دریاچه ای مصنوعی ساخته شده و مردم روی آن قایقرانی و تفریح می کنند. مناظر شب بوستان بی هایی بسیار زیبا است و ییلاق مطلوبی برای گذراندن تعطیلات تابستانی به شمار می رود.

برای رسیدن به این بوستان در شهر پکن می توان در ایستگاه تیان ان من غربی یا تیان ان من شرقی در خط یک مترو پیاده شد.

مسیر جهانگردان معمولا میدان تیان ان من، ورودی تیان ان من، شهر ممنوعه، بوستان جین شان و بوستان بی هایی است...ما از ورودی تیان آن من وارد میدان شده و پس از یک راه پیمایی طولانی از شهر ممنوعه عبور کردیم.البته قبل از ورود به میدان  اتوبوس ما را یک خیابان دورتر پیاده کرد که در مسیر پیاده روی تا ورودی تیان ان من از ساختمان تئاتر شهر و خیابانی آرام و خلوت گذشتیم... ساختمان تئاتر شهر ساختمان عظیم و بسیار زیبایی بود.

در عکس ساختمان تئاتر شهر را می بینید.

شهر ممنوعه یا کاخ امپراطوری چین واقع در شمال ورودی تیان ان من بزرگ ترین کاخ باستانی جهان است که در عین حال در ردیف پنج موزه بزرگ جهان قرار گرفته است. داخل شهر ممنوعه 8707 اتاق و تالار وجود دارد که محل نگه داری و نمایش بیش از یک میلیون اثر باستانی است. شهر ممنوعه به عنوان کاخ امپراطوری سلسله مینگ و چینگ جمعا شاهد بر تخت نشستن و اقامت 24 امپراطور در مدت 491 سال بوده است.فیلم آخرین امپراطور در اینجا فیلمبرداری شده است. بناهای مختلفی که در این قصر وجود دارد متعلق به امپراطور و محافظان و افسران و زنان حرمسرای وی بوده  است که بنا به منصب و مقام خود از بناهای مجلل تری برخوردار بوده اند. چهار طرف بام بناها پر از مجسمه های حیوانات است هر چقدر این مجسمه ها بزرگتر و بیشتر باشند صاحب آن به امپراطور نزدیکتر و دارای مقام بالاتری بوده است. 

ورودی شهر ممنوعه مملو از جمعیتی بود که برای دیدن این اثر تاریخی از اقصی نقاط جهان آمده بودند.

در مسیر ورود به شهر ممنوعه با تعدادی دانش آموز چینی همراه شدیم که از شهرهای دیگر چین برای بازدید از شهر ممنوعه همراه معلمانشان به پکن آمده بودند و تقریبا تا آخر مسیر که چیزی حدود دو ساعت به طول انجامید...همراه بودیم و بی کلام از مصاحبت با هم لذت بردیم.همدلی از همزبانی بهتر است!

در زمان امپراطوران چین ورود به شهر ممنوعه بسیار سخت بوده و این شهر بشدت در مقابل حمله دشمنان و ورود افراد بیگانه محافظت می شده اطراف شهر را آب فراگرفته و هیچ درختی در ابتدای ورود دیده نمی شود.

اما در میان مسیر به یک باره همه جا سرسبز می شود و درختان زیبایی در فضای بین بناها دیده می شود تنه این درختان بسیار عجیب است انگار آنها را تراش داده اند. بی اختیار به یاد جک و لوبیای سحر آمیز می افتم.

ما وارد باغ شاهی شده ایم که محل تفریح و خوشگذرانی امپراطوران بوده است.

تصویر مجسمه حیوانات که به آن اشاره کردم را می توانید در بالای یکی از آلاچیق های باغ شاهی مشاهده کنید. 

در اینجا تخته سنگها و درختان عجیبی دیده می شود که بر زیبایی این مکان افزوده است.

نگار و دوست تازه اش ستاره

 در قسمت بعدی در باره  بازدید از کتابخانه ملی چین خواهم نوشت.

پی نوشت ۱: کلیه عکس ها را با دوربین خودم گرفته ام...و نوشته ها بر اساس مشاهدات خودم و توضیحات  تور لیدرها و آمار و اطلاعات دقیق بر اساس اطلاعاتی است که از سایتهای مختلف پیدا کرده ام.

پی نوشت ۲: من دلم می خواهد زودتر آپدیت کنم اما دوست دارم سفر را بیشتر تصویری روایت کنم..و این در حالیست که  آپلود کردن عکس ها با این سرعت کم مجال بسیار می خواهد که من ندارم چون سخت مشغول مهمانداری بودم و خدمت به حبیبان خدا...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:16  توسط تبسم | 
چین قسمت سوم: دیوار چین

پس از استراحت کوتاه در هتل عصر همانروز به گشت و گذار در اطراف هتل پرداختیم و به مرکز خرید مجموعه سری زدیم از یک طرف قیمتها خیلی بالا بود چون اکثر جنسها مارک دار بودند و از طرف دیگر جایی برای چنج کردن پول پیدا نکردیم.البته در باره خرید در چین یک پست خواهم نوشت..هر چند در سفر به کشورهای دیگر من با دیدن جاهای دیدنی بیشتر موافقم تا خرید...ولی بالاخره خرید سوغاتی هم بخشی از سفر است...طبقه اخر مرکز خرید پر از رستورانهای گوناگون بود...دو چیز رستورانهای آنجا برایم خیلی جالب بود یکی تزیینات زیبای غذاهایی که روی میزها قرار داشت و دیگر اینکه روی برخی میزها مواد غذایی خام دیده می شد و یک اجاق کوچک روی میز بود که خود مشتری ها غذا را آماده می کردند و تا اماده شدن غذا فرصت داشتند با هم گپ بزنند...راستش چون خودم خوشم نمی آید که وقت غذا خوردن کسی مرا نگاه کند یا از من عکس بگیرد به احترام چینی ها از این مناظر عکس نگرفتم.

خیابانهای اطراف هتل بسیار زیبا بودند با گل کاری ها و طراحی زیبا

خياباني در محله سي دان

خيابان پشت هتل

شب با دوستان در فضای سبز هتل دور هم جمع شدیم اما باز هم نتوانستیم از بحث های انتخاباتی و فضای سیاسی ایران جدا شویم.

قرار شد هشت و نیم صبح فردا با تور برای باز دید مکانهای دیدنی برویم...

از اینجا به بعد را  موضوع بندی شده مینویسم...ابتدا از دیوار چین معروفترین مکان دیدنی چین می نویسم.

  دیوار چین  中国国际广播电台

تاآنجا که از تابلوهای چینی فهمیده ام علامت اول از سمت چپ یعنی چین همان مستطیلی که یک خط میان آن است... نمی دانم چطور بقیه اش معنی دیوار می دهد؟)

دیوار چین که یکی از هفت اعجاز جهان شمرده می شود ، در جهان به لحاظ زمان ساخت طولانی ترین و بزرگترین بنای مهندسی تدافعی نظامی در قدیم است . این دیوار در نقشه جغرافیایی چین ۷۰۰۰ کیلومتر امتداد یافته است. این اثر سال ۱۹۸۷ در "فهرست میراث جهانی " ثبت شد. تاریخ ساخت دیوار چین به قرن ۹ قبل از میلاد باز می گردد. حکومت وقت چین برای جلوگیری از حملات ملیت های شمالی ، برجهای آتش برای خبر رسانی و یا قلعه‌های مرزی برای حصول اطلاعات دشمن را در ارتباط با دیوار و بر روی آن ایجاد کرد .

 

چینی ها می گویند هر کس که به چین بیاید و از دیوار چین بازدید نکند احمق است. و ما با این عزم جزم اصلا به احمقها هیچ شباهتی نداریم!

پایین دیوار عکاسی هست که از توریستها عکس می اندازد و عکس را همراه با یک کتاب مصور از دیوار چین به توریستها می دهد قیمت این عکس ۱۰۰ یوان است یعنی تقریبا ۱۵۰۰۰ تومان... خوب با این همه عکس و لحظه های زیبا که خودمان شکار کرده ایم قیمت این عکس خیلی گران است اما ارزشش را دارد بویژه اینکه عکس کل گروه با هم است. 

در ابتدای مسیر ورود به دیوار قفل های زیادی که لابلای آنها روبانهایی قرمز است دیده می شود...لیدر فارسی زبان ما زیاد حال و حوصله توضیح دادن ندارد و( گاهی ناگهان بی مقدمه چیزهایی می گوید تور لیدری  یکی از کارهایی است که بعد از بازنشستگی به آن فکر خواهم کرد)... اما تا آنجا که می دانم این قفلها بر خلاف فرهنگ ما که به قصد گشودن مشکل بسته می شوند برای بستن پیمان زناشویی بسته شده اند و قفل آنها به ته دره پرتاب شده است...این پیمان یک پیمان ابدیست!

پيمان ابدي

بهار من در كنار چراغاني قفلها

دیوار از پله های زیادی تشکیل شده و شیب پله هادر بعضی جاها بسیار زیاد است جنس پله ها از سنگ است اما جای پای توریستها بر سنگها پیداست.این پله ها هر روز میزبان قدمهای توریستهای زیادی از کشورهای مختلف دنیا هستند...

رد پاي توريستها بر پله ها پيداست

همسفران تا پای پله ها می آیند ولی از بالا آمدن پله ها منصرف می شوند اما بهار و نگار مصمم هستند که پله ها را بالا بروند و من هم پابه پای انها بالا می روم. به ایستگاه اول که می رسیم دیگر توان ادامه دادن ندارم و به اصرار من بر می گردیم. در راه برگشت پله ها را می شمارم تا بدانم چقدر راه طی کرده ایم با کمال تعجب می بینم که ۴۰۰ پله را پیموده ایم چیزی ده برابر پله های آپارتمان خودمان البته ارتفاع این پله ها دو برابر پله های آپارتمان ماست.

من و نگار در راه برگشت

از آن بالا دیدن مناظر پایین و بالاتر از آنجا که هستیم خیلی زیباست قله های کوه در مه فرو رفته اند و دره های عظیم و سرسبز آدم را به وجد می آورد...مخصوصا وقتی آدم فکر می کند کلید همه این قفلها در انتهای این دره هاست...مخصوصا وقتی آدم فکر می کند روزی این دیوار معبر جنگجویان بزرگی بوده است...

دره ها و كوه هاي سرسبز در مه

 دیدن توریستهایی که از کشورهای مختلف دنیا به اینجا آمده اند یک جور حس نوعدوستی را در آدم زنده می کند...در راه پایین آمدن از دیوار بهار از من جلوتر می رود از آن بالا می بینم که بهار چند دقیقه با مردی میانسال به گفتگو مشغول است... وقتی از کنار او  می گذرم می گویم آن دختر خانمی که با او صحبت کردید دختر من است...باب گفتگو را باز می کند و می گوید: از حجابتان پیداست که مسلمان هستید و اهل؟ ( غالبا در کشورهای دیگر مرا با لبنانی ها اشتباه می گیرند) گفتم که ایرانی هستم...بهار  و نگار به عقب بر می گردند و خانوادگی به گفتگو مشغول می شویم یکی از بهترین بخشهای سفرهای خارجی برای من صحبت کردن با مردم دیگر کشورهاست (حالا فکر نکنید من  به زبان انگلیسی خیلی مسلط هستم نه ! من با همین مقدار زبانی که بلدم با آدمها خوب ارتباط برقرار می کنم چون دوستشان دارم)...مرد میانسال اهل سوریه است و کارمند شرکت نفت است یک خانم چینی همراه اوست که همکار اوست و به عنوان مترجم با او سفر می کند...داشتن یک همراه چینی زبان که به انگلیسی هم مسلط باشد در چین غنیمت بزرگی است و باعث می شود یک توریست بتواند بیشتر با محیط اطرافش ارتباط برقرار کند و چیزهای زیادی بداند و مثل من با یک عالمه سوال بی جواب برنگردد خانه؟! ...از کشورهای خودمان می گوییم از مقبره حضرت زینب می گوید و از شغل و خانواده مان صحبت می کنیم. اینجا در چین برای بیشتر مردم عجیب است که من دو فرزند دارم آنها می گویند دو بچه خیلی کم است شاید فکر می کنند که خانواده های ایرانی باید پر جمعیت تر از این باشند...توریست سوریه ای می گوید من چهار فرزند دارم دو پسر و دو دختر...!

از آنها خداحافظی می کنیم خانم چینی با لبخند برایمان دست تکان می دهد...و مرد اظهار خوشحالی می کند که هم کیش خود را دیده است.

آن پایین پای دیوار دوستان منتظر ما هستند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:گفت در سفر هم از رباعی غافل نشو می گویم: طعم  رباعی های من اینروزها تلخست!

بر دایره ام! طواف را می فهمم

تنهایی و اعتکاف را می فهمم

امروز که جام زهر را می نوشند

من تلخی  اعتراف را می فهمم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:11  توسط تبسم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره وبلاگ
وقتی ماه می آید پایین... تب می کنم، در رباعی هذیان می گویم ودر غزل پاشویه می کنم...اما:
شما نه ادیبم بدانید نه شاعر! من یک معلم ریاضی هستم که دل نوشته های زیادی دارم...و در تمام زندگیم دو افتخار دارم: خانواده ام و شغلم!
از سال 82 در پرشین بلاگ وبلاگی دارم با همین نام... اسباب کشی کرده ام به اینجا ولی آرشیوم را جا گذاشتم...
هر گونه استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

پروانه بهزادی آزاد

پیوندهای روزانه
حسین منزوی
عشق علیه السلام
نگار نارنج
آرشیو وبلاگ پیشین
لوح
تازه های ادبی
پنجره کلاس
اولین راهی بزن که آهی
مژگان بانو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
پیوندها
انجمن شعر آفاق
واران
وقایع ابن‌محمود - طنز
ساحل نشين اشک
کرگدن
سلبی ناز
شاعرانه
ترنم باران
دکتر ترکی
لی‌لا
كتيبه زخم
بهمن ساکی
اسپريچو
ادبستان
روح تكاني
دكتر بهرام پرور
گلاره و نارنج طلا
آدمک
عبدالجبار کاکایی
علی هوشمند
خلیل جوادی
سنگچین
از مخمل و ابريشم
آرین شعر
شهر غزل
نغمه
آيدين آغداشلو
استاد شجريان
آقا طیّب
بانوي ارديبهشت
امیر مرزبان
پشتِ ديوارها
ايرج زبردست
نرگس مست
هر شب یک رباعی
بنفشه
مریم حسن تقی
حامد شكوري
علی قربان نژاد
معلمی از بهشت
سینا علیمحمدی
اوراق لاژورد
ميرزاقلمدون
مکث
سي بوشهر
شکوفه یاس
خاك باران خورده
رباعي
اصغر عظیمی مهر
پرنده خونين بال
به رنگ آسمان
سید محمد علی رضازاده
قاصدکهای سوخته
آی لار
دكتر زهرا عبدی
فریبا یوسفی
رند عالم‌سوز
پروا
غزلکده
عارفه دهقانی
مریم افضلی
فاطمه انتظار
داستانک هایم
بيا تا برويم
یاس حسینیه
در آسمان شعر و ادب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM