![]() |
| آخر سال |
|
سال می شود تمام و می روی
من ولی هنوز توی این کلاس مانده ام من برای بار هفدهم درس جبر و احتمال خوانده ام پابه پای نرگس و نسیم و خاطره خط به خط این ترانه را نوشته ام در کنار ایکس و ایگرک و بتا جمله های عاشقانه را نوشته ام.....(ادامه دارد) پی نوشت: امروز آخرین روز مدرسه بود...از هفته آینده امتحانات شروع می شود هر تجربه ای قیمتی دارد. بعضی تجربه ها قیمتشان یک سال تحصیلی است بعضی تجربه ها یک عمر. امسال تمام وقتم به حل سوالات جدید کتاب جدید التالیف حسابان گذشت...بنظرم کتاب فعلی خیلی عمیق تر و مفهومی تر از کتاب قبلی است. خودم هم از حل تمرین در کلاس ها و فعالیت ها لذت بردم...تفکر برای حل مسئله بخوبی در فعالیت ها خودش را نشان می دهد. این کتاب بی نقص نبود ولی گام بزرگی بود برای اینکه از محفوظات به سمت معلومات پیش برویم....خیلی مقاومت کردم جزوه نگویم و روی حرفم ایستادم...برای بچه ها خیلی سخت بود...چقدر اعتراض کردند معلمی بیاید که جزوه بگوید...ولی روی حرفم پافشاری کردم...فکر می کنم یعنی امیدوارم حالا یاد گرفته باشند چطور بدون جزوه و نکته حاضر و آماده یک مساله جدید را حل کنند...اگر این اتفاق افتاده باشد بهترین پاداش امسالم را گرفته ام. امروز آخرین روز مدرسه بود... از فردا می خواهم به کارهای عقب مانده ام برسم ...چند روزست می خواهم دلمه درست کنم...می خواهم با دخترکم بیشتر حرف بزنم...می خواهم کتاب بخوانم...می خواهم به کارهای عقب مانده ای که در محدوده طرح زوج و فرد دارم برسم ...فقط یک معلم می تواند بفهمد که چقدر این سه ماه تعطیلی برای بروز شدن و استراحت مورد نیازست...فقط دلم برای بچه های مدرسه خیلی تنگ می شود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت توسط تبسم |
|
| حوض و فواره (رباعی) |
|
هم پرده ای از حریر پرداخته بود هم فرش پر از ستاره انداخته بود تا چهره ی آسمان نمایان بشود حوض از تن خود آینه ای ساخته بود
در دامن آسمان رها می شد ، اگر... از یار همیشه اش جدا می شد اگر... فواره به گوش قطره ها سیلی زد راز دل حوض برملا می شد اگر... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط تبسم |
|
| فواره 1 |
|
بر سطح زلال آب درپاشی کرد
لبخند زد و سلام بر کاشی کرد فواره که بیقرار شد با قلمش صد دایره روی آب نقاشی کرد -------------------------- پی نوشت: امروز از آن روزهایی است که دوستش ندارم...یک جور حس سنگینی دارم انگار یک بلوک سیمانی گذاشته اند روی قفسه سینه ام و فشار می دهند. از امروز متنفرم از ظاهر و باطن امروز بدم می آید...هر سال آرزو می کنم امروز روز کارم نباشد از تبریک ها... کادوها...بن های خرید کالا...کارت هدیه ها...از نیش ها و کنایه ها ...از متلک ها بدم می آید... با تمام عشقی که به بچه ها دارم...یک جور حس تلف شدن و رکود دارم اینجا اینجا کسی دنبال تفکر نیست دنبال خلاقیت نیست...حتی بچه ها کسی را می خواهند که ده صفحه جزوه را از توی کاغذهایش کپی کند توی تخته سیاه و عجیب حال می کنند بقول خودشان...و عجیب یاد می گیرند بقول خودشان! توقع فکر کردن و حل مسئله از این آدمها داشتن کار بیهوده ای است...انتظار شور و تلاش برای یافتن راه حل و یافتن حس شادی از حل یک مسئله انتظار نابجایی است...این روزها چه کسی حاضر است لقمه جویده و حاضر و اماده استاااااد ها...را رها کند و با چنگ ودندان خودش به دنبال حل مسئله و کشف نکته ها باشد؟ از امروز متنفرم از روزی به اسم روز معلم... از محفوظات... از جزوه... از نکته و تست ...از رکودی که دچارش هستیم...دلم گرفته است از این نظامی که قرار است 3-3-6 هم بشود...و نمی دانم چه خواهد شد... هر چند خاطرات خوبی از معلمین خوبم و اولین معلمم (پدرم) دارم ولی مقایسه حال و هوای درس خواندن های آن روزها با این روزها بیشتر آزارم می دهد...امروز عجیب دارم به بازنشستگی فکر می کنم و به طرحی برای ایجاد یک مدرسه خلاقیت...جایی که خودم کارگردان خودم باشم بی انکه نخم در دست کسی باشد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت توسط تبسم |
|
| بهار |
|
از صورت شیشه شسته شد گرد و غبار
گل داد کنار باغچه بوته ی خار در بازی باد با لب پنجره ها افتاد و شکست شیشه ی عطر بهار |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت توسط تبسم |
|
| ... |
|
بین من و تو فاصله ها یک قدم ست
اما پل ارتباط ما این قلم ست من پاسخ پرسش تو را می دانم افسوس که وقت امتحان تو کم ست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت توسط تبسم |
|
| گمشده ها |
|
دلم می خواد خونمون
رو قله ی کوه باشه دور و بر خونمون جنگلی انبوه باشه می خوام که سقف خونه یه تیکه شیشه باشه مهتاب شبا نوراشو تو خونمون بپاشه وقتی دارم می خوابم ببینم آسمونو هی بشمرم از اول ستاره های اونو از توی خونه هر روز بازی کنم با ابرا هی بسازم با اونا شکلای خوب و زیبا یه روز باید برم من اون کوهو پیدا کنم رو قله ی بلندش خونمو برپا کنم (ناصر کشاورز) ************** روی فرش خونمون یه دونه کبوتره گاهی کیشش می کنم ولی اون نمی پره این کبوتره فقط تو خونه دوسته با من صدای بق بقوشو می شنوه گوشای من توی بازی هام به اون آب و دونه هم می دم ولی چون نمی خوره خیلی خیلی کم می دم بابام می گه بازی هات همشون خیالیه این کبوتره فقط نقش روی قالیه (ناصر کشاورز)
پی نوشت 1: توی خانه تکانی نه تنها اشیا گمشده پیدا می شوند...بلکه خیلی از حس های گمشده و فراموش شده هم پیدا می شوند...پیدا شدن سی دی تاتی و ترانه های زیبای کودکانه اش ،یک حس مشترک گمشده را بین من و بچه ها بیدار کرد...حسی که نگار بعد از شنیدن این ترانه ها داشت باعث شد چندین دقیقه در سکوت مرا بغل کند و مکرر ببوسد...و بهار بارها و بارها با کبوتر خیالی اش بازی کند. این سی دی را برای هدیه به بچه ها پیشنهاد می دهم. پی نوشت 2: امسال توی خانه تکانی انقلاب کردم چیزهایی که استفاده نمی کردم را بخشیدم...دور و برم را خلوت کردم تا جا برای چیزهایی که دوستشان دارم باز شود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت توسط تبسم |
|
| قالیچه |
|
برداشت اول:
گل داده تنم در تب ویروسی تو تا بافته شد نقشه ی ققنوسی تو قالیچه ی دستباف من مدتهاست افتاده زمین به شوق پابوسی توبرداشت دوم: من صاحب باغ و آسمانی صافم ترکیب گل و ترانه و الیافم تو طعم بهار واقعی داری و من باغ گل یک دختر قالی بافمبرداشت سوم: من شاهد درد و اشک و لبخند شدم از شوق سرانگشت تو در بند شدم تا جوهر و خاک از تنم شسته شود هی منتظر آخر اسفند شدمبرداشت چهارم: باران تو شسته خاک از دامانم جاریست گل آب اشک از چشمانم از شوق بهار مثل قالیچه ی خیس از نرده ی پشت بام آویزانمپی نوشت 1: خوشحالم که وبلاگم خوانندگان
زیادی ندارد تا سوژه هایم را بیش از این به یغما ببرند...دنیای کپی پیست
دنیای کسل کننده و بدون خلاقیتی است...ولی خواهش می کنم به رسم امانتداری
نامم را زیر رباعی هایم بنویسید.
پی نوشت 2: کامنتهای پست قبل و پستهای پیشین مملو از دعوتهایی بود برای خواندن وبلاگهای عزیزان...گاهی دلم می خواهد این عزیزان هم نوشته های مرا همانگونه بخوانند که دوست دارند نوشته هایشان را بخوانم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت توسط تبسم |
|
| مادرانه |
|
با آمدنت هستی من کامل شد
جادوی طلسم دیوها باطل شد در نقش فرشته انتخابم کردند خندیدی و سوره ی علق نازل شد **** من ریخته ام در رگ تو شیره ی جان هی چرخ بزن در من و دل را بتکان این همنفسی چه حس و حالی دارد در پیکر من دو قلب دارد ضربان **** انگار که من آدم دیگر شده ام در نقش جدید مهربان تر شده ام امروز تمام سخت ها آسانند می گفت فرشته ای که مادر شده ام پی نوشت: تقدیم به راضیه بانوی عزیزم که این روزها ضربان دو قلب را تجربه می کند و باعث شد خاطره های شیرین مادر شدنم را یک بار دیگر مرور کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت توسط تبسم |
|
| یلدا |
|
سر را که روی دامن دریا گذاشتم در آسمان آبی تو پا گذاشتم
دست مرا گرفتی و تا مرز پر زدیم با تو قدم به کشور دلها گذاشتم
گفتند عاقلان: "نگذاری طلسم عشق؛ دیوانه ات کند" ! چه شد؟...اما گذاشتم
برگشته ام به سمت جنوب از شمال تو دل را کنار ساحل تو جا گذاشتم
ما عشق...ما بهار...در آغاز جمله ها جای ضمیر مفرد من ، ما گذاشتم
*** برگشته ام به حافظه ی بیست سال قبل آن فال را که زیر متکا گذاشتم!
"در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست" تاریخ عقد را شب یلدا گذاشتم "بحریست بحر عشق که هیچش...." و همچنان سر را بروی دامن دریا گذاشتم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت توسط تبسم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چقدر شاعرم؟!
چقدر معلمم؟! چقدر مادري كرده ام؟! چقدر همسر بوده ام ؟! نمي دانم! اما يقين دارم كه با عشق در تمام نقش هايم اوج مي گيرم! _________________________ از سال 82 وبلاگ می نویسم..."اما تو مثل پنجره ها" مجموعه اشعار منست که خواسته یا ناخواسته چاپ شد. اگر از اينجا نقلي كرديد يا مطلبي برداشتيد رسم امانتداري و ذكر منبع فراموشتان نشود. پروانه بهزادي آزاد(تبسم) |
| پیوندهای روزانه |
|
آنات(شعر کوتاه) ادب فارسی سعی وصفا(فوتوبلاگ من) بانک اشعار عاشورایی پنجره کلاس آرشیو وبلاگ پیشین لوح شاعران پارسی زبان اولین راهی بزن که آهی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه شاعرانه مادرانه معلمانه دردمندانه کودکانه سفرنامه |
|
RSS
|